![]() |
![]() |
|
| (در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی) |
|
برگرد! سكوت شبانه ي مرا بر هم زده اي و اشك را ميهمان دلم كرده اي! برگرد! به همان شهري كه از جنس آدم هاي سنگي ست، به همان شهري كه آسمانش خاكستري ست دلت را به هواي نگاه ديگري، راهي سفر كردي و دل مرا بي پناه كردي! برگرد! به سرزميني كه از جنس دل هاي بي وفاست! تو چشمان او را ديدي ، كه چشمان مرا فراموش كردي! برگرد! دلم خيلي گرفته! برگرد! به آن جا كه عشق مرا به يك لذت آشنايي فروختي... برگرد!...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 22 شهریور1386ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
چنديست كه بيمار وفايت شده ام در بستر غم چشم به راهت شده ام اين را تو بدان اگر بميرم روزي مسئول توي چون كه فدايت شده ام
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 شهریور1386ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي دل بي تو به جان آمد وقتست كه بازآيي
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 شهریور1386ساعت 11:13 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شیدا متولد مهر ماه 1365 از جهرم فوق دیپلم کامپیوتر.....
دلی دارم که آواره ترین دل دنیاست. "برگ سبزی ست تحفه’ درویش چه کند بینوا همین دارد" |
|
RSS
|