![]() |
![]() |
|
| (در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی) |
|
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست که اشارات جهان نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گو بهار دل و جان باش و خزان باش ارنه ای بسا باغ و بهاران که خزان من و توست این همه قصه ی فردوس و تمنای بهشت گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست نقش ما گو ننگارند به دیباچه ی عقل هر کجا نامه ی عشق است نشان من و توست سایه از آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر وه از این آتش روشن که به جان من و توست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 آذر1385ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
آبی تر از آنم که بی رنگ بمیرم از شیشه نبودم که با سنگ بمیرم من آمده بودم که تا مرز رسیدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بمیرم تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبم شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیرم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 14 آذر1385ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
در خلئي كه نه خدا بود نه آتش...
نگاه و اعتماد تو را به دعائي نوميدوار طلب كرده بودمآينه ئي برابر آينه ات مي گذارم تا با تو ابديتي بسازم. **************************************** فريادي و ديگر هيچ .چرا كه اميد آن چنان توانا نيست كه پا بر سر ياس بتواند نهاد .بر بستر سبزه ها خفته ايم با يقين سنگ بر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم و با اميدي بي شكست از بستر سبزه ها با عشقي به يقين سنگ بر خاسته ايم اما ياس آن چنان توانا ست كه بستر ها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست فريادي و ديگر هيچ !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 3 آذر1385ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شیدا متولد مهر ماه 1365 از جهرم فوق دیپلم کامپیوتر.....
دلی دارم که آواره ترین دل دنیاست. "برگ سبزی ست تحفه’ درویش چه کند بینوا همین دارد" |
|
RSS
|