![]() |
![]() |
|
| (در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی) |
|
تو تمام آرزوهاي دست نيافتني من هستي كه شب ها برايت لالايي مي خوانم. تو دليل هم نفس هايم هستي كه بوي غريب انتظار را در هوا پخش مي كند. تو سر آغاز غزل هايم هستي كه برايت مي سرايم و روي ديوار زندگي ام مي نويسم. تو دستنوشته ايم را به نام خود كرده اي و تنها بهانه ي جاري شدن آنها بر روي كاغذ سپيد دفترم شدي. تو رنگين كمان رؤياهاي زيبا و محال من هستي كه شب ها برايت فال مي گيرم. تو تنها دليل باراني شدن چشمهايم هستي كه فقط براي تو ترانه مي خواند. تو ... تو ...همه زندگي ام هستي كه مرا از ياد برده اي و من هر روز سراغت را از آسمان لاجوردي مي گيرم. تو ... تو... تمام هستي من هستي! باور كن!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 آبان1385ساعت 8:44 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
روبروي عكس يادگاري ات نشسته ام وبراي سال مرگ شقايق هاي عاشقي مي گريم كه آن روز ابتداي آشنايي به من سپرده بودي! قناري تنهايي ام در قفس غربت چلچله ي غم مي خواند و مرا بي قرارتر مي كند. دلم تنها و بي كس در كوچه ي پشتي عشق گريه مي كند و چشم انتظار گام هاي توست. دلم را منتظر نگذار...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 15 آبان1385ساعت 9:58 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
آموخته ام كه موفقيت تنها يك تعريف دارد باور داشتن موفقيت.آموخته ام كه اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه اي جديدتر بكوشم.آموخته ام كه تنها كسي مرا شاد مي كند كه مي گويد تو مرا شاد كردي.آموخته ام كه اگر مايلم پيام عشق را بشنوم خود نيز آن را ارسال كنم.آموخته ام كه چيزهاي كم اهميت را تشخيص دهيم و سپس آنها را ناديده بگيرم.آموخته ام كه به هديه اي كه از طرف كودكي داده مي شود نه گفت!آموخته ام كافي نيست فقط ديگران را ببخشم بلكه گاهي خود را نيز بايد ببخشم.آموخته ام كه باخت در يك نبرد كوچك را به قصد برد در يك جنگ بزرگ بپذيرم.آموخته ام دو نفر مي توانند به يك نقطه نگاه كنند ولي آن را متفاوت خواهند ديد.آموخته ام ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي ست كه به كمترين ها نياز دارد.آموخته ام زندگي را از طبيعت بياموزم :چون بيد متواضع باشم ...چون سرو راست قامت...چون صنوبر صبور...چون بلوط مقاوم...چون رود روان...چون خورشيد با سخاوت...چون ابر با كرامت.آموخته ام كه دوستان خوب و واقعي جواهرات گران بهايي هستند كه به دست آوردنشان سخت و نگه داشتنشان سخت تر است.آموخته ام كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند اما همه شادي ها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستند.آموخته ام كه فقط چند ثانيه طول مي كشد كه زخم هاي عميقي در قلب كساني كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سال ها طول مي كشد كه آن زخم ها را التيام بخشيم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 5 آبان1385ساعت 9:34 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
من به خورشيد سپردم براي طواف نگاهت هر روز از شرق بتابد به مهتاب سپردم براي بدرقه ي نگاهت شب ها بتابد من به مجنون سپردم براي پريشاني دلت از اشك هاي ليلي بگويد من به حافظ سپردم براي خنده ي لبانت فال هاي عاشقانه بگويد من به فرهاد سپردم براي شكستن غم هايت با تيشه ي عشق به آنها بكوبد من به ابرها سپردم با زمزمه ي دلتنگي تو عاشقانه بگريند! اينها براي عاشق بودن من كافي نيست؟ تو بگو ... تو بگو تا جانم را پيشكش چشمان بيقرارت در شب دلتنگي تو كنم. تو بگو ... تو بگو تا به چشم هايم سفارش كنم برايت بميرند!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 3 آبان1385ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شیدا متولد مهر ماه 1365 از جهرم فوق دیپلم کامپیوتر.....
دلی دارم که آواره ترین دل دنیاست. "برگ سبزی ست تحفه’ درویش چه کند بینوا همین دارد" |
|
RSS
|