![]() |
![]() |
|
| (در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی) |
|
خوش به حال گياهان كه عاشق نورندو دست منبسط نور روي شانهء آنهاست._ نه وصل ممكن نيستهميشه فاصله اي هست.اگر چه منحني آب بالش خوبي استبراي خواب دل آويز و ترد نيلوفرهميشه فاصله اي هست.هميشه عاشق تنهاست.و عشقصداي فاصله هاست.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 مهر1385ساعت 11:14 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
"در آن لحظه كه مي پژمرد و مي رفتو لختي عمر جاويدان هستي رابغارت با شتابي آشنا مي برد و مي رفتدر آن پر شور لحظهدل من با چه اصراري تو را خواستو مي دانم چرا خواستو مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمردهكه نامش عمر و دنياستاگر باشي تو با منخوب و جاويدان و زيباست."
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 28 مهر1385ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
دفتر خاطرات زندگي ام از مشق هاي دلتنگي عاشقانه ي تو پر شده است.كسي صدايم مي زند و من تنها به احترام دل عاشقت كنار خليج نام عاشقانه ي تو لنگر مي اندازم. دل نوشته هايم راز دل پريشانم را رسوا مي كنند و من آواره ي سرزمين رؤياهايم مي شوم. هيچ كس نمي دانست تو... تنها بهانه ي مشق عشق من بودي! ابتداي آشنايي ...آن روز كه آفتاب بستر طلايي رنگش را به صحن چشمان تو مي پاشيد دل به تو دادم! كسي صدايم مي زد اما من برق نگاه تو را طواف مي كردم. قلب تو ايستاد قلب من! نگاهم كردي و من به رسم سرنوشت "غرورم" به احترام چشمانت همه سرمايه ي هستي ام را به پاي تو شكستم و آواره ي شعر غريب دردهاي دلدادگي شدم. قفس سرد اتاقم دلتنگ نوازش صداي مهربان توست كه مرا تا فراسوي رؤياهايم پيش مي برد تو گفتي: " مهربان من باش! " و من از آن روز تمام قلبم را به پاي تو ريختم تو سكوت عاشق شدن مرا شكستي و آسمان سربي رنگ زندگي ام را آبي كردي! دلتنگ نوازش نفس هاي توام كه بهانه ي نفس كشيدن من شده است.
دستانم را به دستان تو مي سپارم تا در هواي سرد و برفي روزگارم گرماي وجودت را حس كنم. تو به تخيلم قدم بگذار عطر اطلسي هاي نگاهت شراره هاي آتش عشقم را در آتشفشان خاموشم فوران مي كند. آن روز كه پونه ي لبخندت در قاب بي انتهاي من نشست حسي به من گفت: " دستانت را به دستانش بسپار! " و من آن روز كوله پشتي تنهايي ام را به انتهاي دره ي آوارگي فرستادم و احساسم را به تو سپردم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 مهر1385ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
طرح چشمانت زمين محبت بود و من قانون جاذبه ات را وقتي سيب دلم افتاد فهميدم. ميان بغض تولد لحظه هاي بي قراري ام هميشه كسي است براي آمدن كه هنوز نيامده است كه مطمئنم مي آيد و مي ماند براي هميشه. آمدنت را با فانوس و دعا و بوسه و سنگ فرش مرمري از عشق به انتظار مي نشينم . از حالا تا بيايي من شاعري مي كنم و پاييز نقاشي. مي دانم پرسيدن ممنوع است و آشفتن جرم.براي همه جار مي زنم الا براي آن خوش نام رعنا آن بي نام بي ما و امشب ديگر يقين كردم كه از ماست و از همه و او و هزاران كس ديگر اما مثل هيچ كس است. ترا تنفس مي كنم با همهء شكنجه هايي كه برايم اگر عاشق باشم طعم شهدترين زهر دنيا را دارد. مثل شوكراني كه سقراط نوشيد و من هم با عشق سر مي كشم. معجزهء بهشت! تنفست مي كنم تا دم مرگ. پروانهء اولت منم مهم نيست اگر دومي سومي و هزارمي را به رخ بالهاي سوخته كه هيچ خاكستر شده ام بكشي. تمام شهر را ويرانه خواهم كرد و با تو آشناي من تمام شهر را بيگانه خواهم كرد. و من يك روز نه چندان دور كتاب ماجرايم با ترا افسانه خواهم كرد. ببين شمع بلند دور دست قلهء برفي خودم را تا كه دنيا هست پيش پاي تو پروانه خواهم كرد. ببخش اما نمي دانم چرا اين بار من خواهي نخواهي در دل تو خانه خواهم كرد.براي فتح اين قلعه زماني ترك شهر و مردم و كاشانه خواهم كرد. و من از دست خود از دست عشق تو تمام اهل اين دنيا و شايد اهل اين ويرانه را ديوانه خواهم كرد. ببين صدايت مي كنم حالا همين حالا قسم خوردم كه نامم را كنار نام تو تا انتهاي كهكشان راه شيري نيز خواهم برد. و از آن دور دست نقطهء نزديك تمام سطر سطر عشقهايم را به تو افسانه خواهم كرد. ترا بين تمام نور چشمي هاي اين خورشيد زرد سركش مغرور يكي يك دانه خواهم كرد. ببين خوبم هزاران بار ديگر باز مي گويم ترا با عشق خود با دست خود با قلب سرشار از جنون خود شبي افسانه خواهم كرد. تو زيبايي فقط ديوانه ام كردي ببين با عشق چشمت آخر سر من چه خواهم كرد. *تقديم به يگانه قاصدك زندگيم*
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 مهر1385ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
گاه باید برای سیراب شدن تشنه ماند گاه باید برای بدست آوردن چیزهای ی را از دست دادگاه باید برای زندگی کردن مرد گاه باید برای عشقها تنفر داشت گاه باید برای ماندن رفت گاه باید برای دیدن چشمها را بست گاه باید برای حرف زدن ساکت ماند گاه باید برای ندای موسیقی گریه کرد گاه باید در آسمان بجای آفتاب ابر دید گاه باید در جرم تنها ماند گاه باید بجای جنگ صلح کرد گاه باید ... لحظه ها را شمرد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 مهر1385ساعت 10:30 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
" از براي تجربه چندي مرا ديوانه كنگر به از مجنون نباشم باز عاقل كن مرا"
"عقل مي گفت كه دل منزل و ماواي من استعشق مي گفت كه يا جاي تو يا جاي من است"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 مهر1385ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
" اين كه فردا اين كنم يا آن كنماين دليل اختيار است اي صنمدر تردد مانده ايم اندر دو كاراين تردد كي بود بي اختياراين كنم يا آن كنم خود كي شود ؟چون دو دست و پاي او بسته بود"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 مهر1385ساعت 10:18 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
" آي آدم زميني ماشينيتو رو چه به عشق و ستاره چينيبي اعتنا از پيش هم رد مي شيمساده و بي دليل با هم بد مي شيميه لحظه از عاشقي مون مي گذرهتوي دوست دارم مردد مي شيم"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 مهر1385ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
" ماه بر سر مهر"چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی چه شد که شیوه ی بیگانکی رها کردی به قهر رفتن و جور و جفا شعار تو بودچه شد که بر سر مهر آمدی وفا کردیمنم که جور و جفا دیدم و وفا کردم توئی که مهر و وفا دیدی و جفا کردیبیا که با همه نامهربانیت ای ماهخوش آمدی گل آوردی و صفا کردی بیا که چشم تو تا شرم و ناز دارد کس نپرسد از تو که این ماجرا چرا کردیمنت به یک نگه آهو انه می بخشم هر آنچه ای ختنی خط من خطا کردی اگر چه کار جهان بر مراد ما نشود بیا که کار جهان برمراد ما کردیهزار درد فرستادیم بجان لیکن چو آمدی همه آن دردها دوا کردی کلید گنج غزلها شهریار توئی بیا که پادشه ملک دل گدا کردی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1385ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
" طوطی خوش لهجه"مایه ی حسن ندارم که به بازار من آیی جانفروش سر راهم که خریدار من آییای غزالی که گرفتار کمند تو شدم باش تا بدام غزل افتی و گرفتار من آیی گلشن طبع من آراسته از لاله و نسرین همه در حسرتم ای گل که به گلزار من آیی سپر صلح و صفا دارم و شمشیر محبتبا تو آن پنجه نبینم که به پیکار من آیی صید را شرط نباشد همه در دام کشیدن به کمند تو فتاد که نگهدار من آیی نسخه ی شعر تر آرم به شفا خانه ی لعلتکه به یک خنده دوای دل بیمار من آیی روز روشن به خود از عشق تو کردم چو شب تار به امیدی که تو هم شمع شب تار من آیی گفتمش نیشکر شعر از آن پرورم از اشک که تو ای طوطی خوش لهجه شکر خوار من آیی گفت اگر لب بگشایم تو بدان طبع گهر بار شهریارا خجل از لعل شکر بار من آیی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1385ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
" کاش یارب"در دیاری که در او نیست کسي یار کسی کاش یا رب که نیفتند به کسی کار کسیهرکس آزار من زار پسندید ولی نپسندید دل زار من آزار کسی آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد هرکه چون ماه برافروخت شب تار کسی سودش این بس که به هیچش بفرشند چون من هرکه با قیمت جان بود خریدار کسی سود بازار محبت همه آه سرد است تا نکوشید پی گرمی بازار کسی غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید کس مبادا چون من زار گرفتار کسی تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آیدبارالها که عزیزی نشود خوار کسی آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او بهوس هر دو سه روزیست هوار دار کسیگرکسی را نفکندیم بسر سایه چو گلشکر ایزد که نبودیم بپا خار کسیشهریارا سرمن زیر پی کاخ ستم به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1385ساعت 5:25 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
" حراج عشق "چو بستی در بروی من بکوی صبر رو کردمچو درمانم نبخشیدی بدرد خویش خو کردمچرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم درتو بخود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردمخیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک روتر من اینها هر دو با آئینه دل روبرو کردم فرودآ ای عزیز دل که من از نقش غیر تو سرای دیده با اشک ندامت شست و شو کردم صفائی بود و دیشب با خیالت خلوت ما را ولی من باز پنهانی ترا هم آزرو کردم تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردیمن از بیم شماتت گریه پنهان د رگلو کردم از این پس شهریارا ما و از مردم رمیدنهاکه من پیوند خاطر با غزالی مشکمو کردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1 مهر1385ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شیدا متولد مهر ماه 1365 از جهرم فوق دیپلم کامپیوتر.....
دلی دارم که آواره ترین دل دنیاست. "برگ سبزی ست تحفه’ درویش چه کند بینوا همین دارد" |
|
RSS
|