![]() |
![]() |
|
| (در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی) |
|
در زماني كه وفاقصهء برف به تابستان استو صداقت گل نايابي هاستو در آينهء چشمان شقايق نيزعابر ظالم و بي عاطفهء غم جاريستبه چه كس بايد گفت:با تو خوشبخت ترين انسانم ؟؟؟!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 9:42 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
لحظه اي كه آمادهء رفتن بوديم
لحظه اي كه بايد پيش مي آمد لحظه اي كه باور كردني نبود هيچ چيز جاي سكوت را برايم نمي گرفت هيچ چيز لذت بخش تر از گريه برايمان نبود بغض سر تا پاي وجودم را فرا گرفته بود اما توان گريه كردن را نداشتم... اين بود سر آغاز ويراني من !!!اينم شعر از سروده هاي مريم جونم هست دلم براش يه ذره شده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
اين چه رسمي ست كه تا عاشق هستآسمان هست و زمان هست و شقايق هم هستزندگي بايد كرد.زندگي چيزي نيستجز به هم بافتن ثانيه هاو چه عاشق باشيمچه نباشيمزمان مي گذردو خيالش هم نيستو چه بهتر كه نمي گردد بازپشت سر چيزي نيستياد اوهر چه كه بوده است بخيرگذرش ميمون باد . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 شهریور1385ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
خيلي وقته از چشام بي تو بارون مي بارهدل نا اميد من تو رو آرزو دارهاي هميشگي ترين آه اي دورترينسوختن كار من است نگرانم منشينراست مي گفتي تو ديگر اكنون دير استدوستي يا دورين آخرين تدبير استراست مي گفتي تو بايد از عشق بريداز چنين پاياني به سر آغاز رسيدشكستي و شكستم گسستي و گسستم چه بودي و چه بودم چه هستي و چه هستم تو رها از من باش اي برايم همه كسزير آوار قفس مانده ام من ز نفستو و خورشيد بلند من و شبهاي قفسبعد از اين با خود باش ياد تو ما را بس
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 9:15 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
امروز كه محتاج تو ام جاي تو خالي ستفردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيستدر من نفسي نيست نفسي نيستدر خانه كسي نيست
نكن امروز را فردابيا با ما كه فردايي نمي ماندكه از تقدير و فال مادر اين دنيا كسي چيزي نمي داند
تا آينه رفتم كه بگيرم خبر از خودديدم كه در آن آينه هم جز تو كسي نيست من در پي خويشم به تو بر مي خورم اما در تو شده ام گم به من دسترسي نيست
نكن امروز را فردادلم افتاده زير پابيا اي نازنين اي ياردلم رو از زمين برداردر اين دنياي وان افزاتويي تنها منم تنهانكن امروز را فردابيا با ما بيا با ما
امروز كه محتاج تو ام جاي تو خالي ستفردا كه مي آيي به سراغم نفسي نيست در اين دنياي ناهموار كه مي بارد به سر آواربه حال خويش مرا نگذار رهايم كن از اين تكرار
آن كهنه درختم كه تنم غرق يه برف استحيثيت اين باغ منم خار وخسي نيست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 20 شهریور1385ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
* ماجراي دو تا گل سرخ*گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش دوباره دل داده بود به دست عاشونه هاش خونهء اون حالا تو يه گلدون سفالي بود جاي يارش چقدر تو اين غريبي خالي بود يادش افتاد كه يه روز يه باغبون دو بوته داشت يه بهار اون دو تا رو كنار هم تو باغچه كاشت با نوازشاي خورشيد طلا قد كشيدن قصشون شروع شد و همش به هم مي خنديدن شبنماي اشكشون از سر شوق وساده بود عكس ديوونگيشون تو قلب هم افتاده بود روزاي غنچگيشون چقد قشنگ و خوش گذشت حيف لحظه هايي كه چكيد و مرد برنگشت گلا ي قصهء ما اهالي شهر بهار نبودن آشنا با بازي تلخ روزگار فك مي كردن هميشه مال همن تا دم مرگ بميرن با هم مي ميرن از غم باد و تگرگ يه روز اما يه غريبه اومد و آروم و ترد يكي از عاشقاي قصهء ما رو چيد و برد اون يكي قصهء اين رفتن و باور نمي كرد تا كه بعدش چيده شد با دستاي سرد يه مرد گلاي قصهء ما عاشقاي رنگ حرير هر كدوم يه جاي دنيا بودن و هر دو اسير هيچكي از عاقبت اون يكي با خبر نبود چي مي شد اگه تو دنيا قصهء سفر نبود قصهء گلاي ما حكايت عاشقياس مال ياسا پونه ها اطلسيا رازقياس كه فقط تو كار دنيا دل سپردن بلدن بدون اينكه بدونن خيليا خيلي بدن يكيشون حالا تو گلدون سفال خيلي عزيز اون يكي برده شده واسه عيادت مريض چقدر به فكر هم اما چقد در به درن اونا ديگه تا ابد از حال هم بي خبرن روزگار تو دنياي ما قربوني زياد داره اين بلاها رو سر خيلي كسا در مي ياره بازياش هميشه يك عالمه بازنده داره توي هر محكمه كلي برگ و پرونده داره اين يه قانون شده كه چه تو زمستون چه بهار نمي شه زخمي نشد از بازياي روزگار اگه دست روزگار گلاي ما رو نمي چيد حالا قصه با وصالشون به آخر مي رسيد ولي روزگار ما هميشه عادتش اينه خوبارو كنار هم مي ياره بعدم مي چينه كاش دلايي كه هنوزم مي طپن واسه بهار در امون بمونن از بازي تلخ روزگار |
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 شهریور1385ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
* مخمل خاطرهء تو *وقتي كه نگات مي شينه روي ديوار اتاقم عكس تو تو قاب چوبي دوباره مي ياد سراغم ياد اون روزا مي افتم با تو بودن زير بارون وقتي كه شرمنده بودن پيشمون ليلي و مجنون ياد اون شبا مي افتم لب اون چشمهء جاري كه گرفت از ما يه عكاس دو تا عكس يادگاري يكي شون سهم تو بود و يكي شونم مال من بود كجا فكرشو مي كرديم آخرش جدا شدن بود زير رعد و برق تقدير من و تو با هم شكستيم توي رؤياهامون اما هنوزم صاف و يه دستيم گل سرخي كه تو دادي بعد پرواز تو پژمرد خشكش اينجا روي طاقچس خاطرش هست و خودش مرد توي ميدون زمونه من و تو بازي رو باختيم تقصير طالع ما بود سرنوشتو خوب شناختيم مث اون كلاغ قصه كه نمي رسيد به خونه دوس نداش كه مال هم شيم دست بي رحم زمونه اسمش اينه كه تو رفتي يادگاريت رو به رومه تورو داشتن تا هميشه منتهاي آرزومه بي گناهي اما كوچت چه آتيشي زد به ريشه م هميشه بهت مي گفتم نباشي ديونه مي شم مي دوني ما بي گناهيم جرممون فقط وفا بود هيچ دلي راضي نمي شه كه بگه تقصير ما بود مخمل خاطرهء تو توي صندوقچهء چوبي خوابيده مثل يه قصه پر راز و پر خوبي تو رو مي سپرم به دست صاحب پونه و خورشيد اما افسوس و صد افسوس كه تو رو به من نبخشيد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 18 شهریور1385ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم براي تعجيل در فرج بسيار دعا كنيد براي تعجيل در فرج آقا امام زمان 100 صلوات بفرستيد
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقتست که باز آیی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
![]() آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
![]() |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 شهریور1385ساعت 10:3 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
پیشا پیش ولادت با سعادت مهدی موعود را به تمام دوستان خوبم تبریک عرض می کنم امیدوارم همیشه انتظار آمدنش را در دل داشته باشیم انشالله یا حق.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 13 شهریور1385ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
* غريبه *
امشب به يادت باز افتادم غريبه گل كرده يادت باز در يادم غريبه مي گويمت از پشت اين ديوار مسدود كي مي رسد پيش تو فريادم غريبه ويران شدم سهم من از بودن همين است ويرانه ام ويرانه بنيادم غريبه اي كاش هرگز عشق در من گل نمي كرد اي كاش هرگز دل نمي دادم غريبه برگرد پيش بغض هاي تشنهء من من مال تو با هر چه ابعادم غريبه اي كاش مي شد مي رسيدي با بهاران تنهاي تنها با تو دلشادم غريبه******************************* * قرعهء عشق * كاش در قرعهء عشق تو به نام تو شوم سازم از نور كمندي و به بام تو شوم كاشكي بار دگر باز صدايم بزني تا رد اين فاصله ها محو كلام تو شوم يك اشارت ز تو كافي ست كه زين وسوسه ها گردم آزاد ز هر بند و به دام تو شوم ديگر اين قدر نشستن به خيال تو بس است دوست دارم كه از اين بعد كه رام تو شوم بارها گر چه "خداحافظي" از هم كرديممطمئن باش كه مجنون "سلام" تو شوم************************* * كاش * كاش مي آمد يكي تا اين تنم جان مي گرفت غصه هاي هر شبم يكباره سامان مي گرفت كاش يك دم اين شب تاريك و جانفرساي من با حضور چشمه اي از نور پايان مي گرفت كاش مي شد شور و حال مستي گم كرده را از صفاي دلفريب سرو مستان مي گرفت كاش مي شد عطر و بوي دلنشين عشق را از فضاي روح بخش باغ و بستان مي گرفت كاش مي رفت از برم تنهايي و غوغا و درد يا كه زخم كهنه ام يك لحظه درمان مي گرفت كاش مي آمد يكي بهر نجات جان من جان فدا مي كردم و قرباني ام جان مي گرفت************************* * دعا * هر لحظه دعا كردم تا اينكه تو برگردي يك عمر فدا كردم تا اينكه تو برگردي با ياد تو بردم سر در اوج پريشاني خواهش ز خدا كردم تا اينكه تو برگردي تنها و خود را در وادي هجران ها از هر كه جدا كردم تا اينكه تو برگردي آن لحظهء آخر را ديدي كه قسم دادي؟ من نيز وفا كردم تا اينكه تو برگردي مي رفتي و نشنيدي پشت سرت اما من صد بار صدا كردم تا اينكه تو برگردي**************************** * ز يادم نمي روي * اي دل ز من بريده ز يادم نمي روي وي پا ز من كشيده ز يادم نمي روي اي رفته از برابر چشمم به كوي غير اشكم نديده ديده ز يادم نمي روي اي ساده دل كبوتر از باز بي خبر وز دست من پريده ز يادم نمي روي آن چشم را به روي چه كس باز مي كني؟ اي آهوي رميده ز يادم نمي روي در سايهء كدام نهالي روم به خواب اي نخل بر رسيده ز يادم نمي روي دانم كه امشبم به سحر گه نمي رسداي جلوهء سپيده ز يادم نمي روي************************** * جدايي * سنگين گذشت لحظهء از هم جدا شدن اين بود ابتداي همان آشنا شدن ما را به دست باد سپردند مثل ابر درد آور است در دل طوفان رها شدن وقتي دلي براي تو آيينه مي شود انصاف نيست دشمن آيينه ها شدن وقتي سكوت هنجره را فتح مي كند ديوانگي ست فرضيهء همصدا شدن افسوس مي خوريم كه چرا اين پنجره ها هر روز دلخوشند به روياي وا شدن ايمان بياوريم به آغاز فصل سردايمان بياوريم به از هم جدا شدن*************************** * بر نگشت * رفت و چشمم را برايش خانه كرد برنگشت بس دعاها از دل ديوانه كردم برنگشت شب شنيدم زاهدي مي گفت او افسانه بود در وفايش خويش را افسانه كردم برنگشت زلف هايم را كه روزي مي ربود از او قرار تا سحرگاهان برايش شانه كردم برنگشت تا در آن غربت نسوزد از غم بي هدمي تار و پودم را بر او پروانه كردم برنگشت اين من مسجد نشين عاشق سجاده را مدتي هم ساكن ميخانه كردم برنگشت تا بداند در ره او با كسانم كار نيست خويش را با ديگران بيگانه كردم برنگشت عاقبت هم در اميد اين كه برمي گردد اوعالمي را از غمش ويرانه كردم برنگشت****************************** * من و غم شب و ستاره * شب آمد و من غرق تماشاي ستاره غم در دل من خيمه زده باز دوباره گفتم به غمم از من درمانده چه خواهي گفتا ز دلت پاكي اين عشق و شراره هرگز نرود اين غم محزون ز دل من دانم كه دل عاشق شيدا شده پاره بر ساحل اندوه چه آشفته نشستم يا رب تو بفرماي چه باشد ره چاره گويند سپارم دل و قلبم به تو دانا من نيز سپردم دل و دينم به اشاره بردار الها غم و اندوه ز اين دل تا شكر وسپاس تو بگويم به هزاره |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
* همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی چه شود تو را که من هم برسم به آرزویی * * وفا *وفا يعني صداقت پيشه كردن چو نيلوفر به باغي ريشه كردن
وفا يعني اميد و زندگاني پي عشقي صبوري پيشه كردن
وفا يعني به دل بي كينه بودن درون چشم مستي خانه كردن
وفا يعني گل بي تاب ميخك درون هر خزاني غنچه كردن
وفا يعني ز كوچ شاپرك ها چو مجنون بهر ليلي گريه كردن
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
* باز هم دل؟! *بسكه كه گفتم دل دلم بيمار شد روزگار من ز دستش زار شد
در جواني بار خوبان مي كشيد جان خود بهر سينهء من بار شد
بسكه سنگ نيكوان بر سينه زد كارش از دست نكويان زار شد
چونكه با غم الفتي ديرينه داشت غم درونش روي هم انبار شد
بعد عمري خواب و رؤياهاي ناب ناگهان از خواب خوش بيدار شد
ديد صد افسوس آب از سر گذشت اي دريغا موسم ديدار شد
بايد از اين خانه دل كندن كنون فصل ترك دلبر و دلدار شد
يادش آمد سهوهاي بي شمار اشتباهاتي كه هي تكرار شد
گفت با خود كاش عمر ديگري بود تا از زندگي سرشار شد
هاتفي گفتا ز غيبش اين پيام رخت را بربند كارت زار شد
موسم مرگ است راه چاره نيست تا بجنبي بارهايت بار شد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط شیدا |
|
|
دلم از خيلي روزا با كسي نيست تو دلم فرياد و فرياد رسي نيست شدم اون هرزه گياهي كه گلاش پر پر ه دستاي خار وخسي نيست
ديگه دل با كسي نيست ديگه فرياد رسي نيست آسمون ابري شده ديگه خار و خسي نيست
بارون از ابرا سبكتر مي پره هر كسي سر به سوي خودش داره مث لاك پشت تو خودم قايم شدم ديگه هيچكس دلمو نمي بره
ديگه دل با كسي نيست ديگه فرياد رسي نيست آسمون ابري شده ديگه خار و خسي نيست
ماهي از پاشوره بيرون افتاده شاپرك ها پراشون زخمي شده نكنه تو گله ي بره هامون گذر گرگ بيابون افتاده
ديگه دل با كسي نيست ديگه فرياد رسي نيست آسمون ابري شده ديگه خار و خسي نيست فريدون فروغي
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 شهریور1385ساعت 9:26 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
"سرگذشت غم هجران تو گفتم با شمع آن قدر سوخت كه از كرده پشيمانم كرد"
" گفتم اي ساده دل ساده فراموشش كن تا كجا چشم بدين جاده فراموشش كن دست بردار از او خاطره بازي كافي ست فرض كن گل نفرستاده فراموشش كن مردمان نگهش قله نشينند هنوز دل كه در دره نيفتاده فراموشش كن گفتم اين تكه غزل را بفرستم نزدش دل ولي گفت نشو ساده فراموشش كن به شما برنخورد پاي غزل بود وشكست اتفاقي ست كه افتاده فراموشش كن"
"زماني كه عاشق كسي هستي رهايش كن اگر عاشقت باشد برمي گردد و اگر باز نگشت بدان او هرگز دوستت نداشته است"
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 شهریور1385ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
* دوست داشتن از عشق برتر است*عشق يك جوشش كور و پيوندي از سر نابينايي. اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال .عشق زيبايي هاي دلخواه را در معشوق مي آفريند و دوست داشتن زيبايي هاي دلخواه را در دوست مي بيند و مي يابد. عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن. عشق بينايي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد. عشق خشن است و شديد و در عين حال ناپايدار و نامطمئن و دوست داشتن لطيف است و نرم و در عين پايدار و سرشار از اطمينان. عشق همواره با شك آلوده ست و دوست داشتن سرا پا يقين است و شك ناپذير. از عشق هر چه بيشتر مي نويسيم سيراب تر مي شويم و از دوست داشتن هر چه بيشتر مي نويسيم تشنه تر . عشق هر چه ديرتر مي پايد كهنه تر مي شود و دوست داشتن نوتر. عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن. عشق غذا خوردن يك حريص گرسنه است و دوست داشتن " همزباني در سرزمين بيگانه يافتن" است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 شهریور1385ساعت 9:46 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
* فداي اون...*فداي اون گل كه يه روز يکی مي خواد بده دست فداي اون دويدنات وقتي مي گيره نفست فداي ذوق موندنت فداي درد رفتنت فداي پرواز كردنات فداي اون نشستنت فداي صبر و طاقتت فداي بي حوصلگيت فداي بچه بودنت فداي كل زندگيت فداي ناز مژه هات فداي چشم روشنت فداي اون خستگي كه مي ياد مي شينه رو تنت فداي مخمل صدات كه خوندنت بال منه اجازه مي دي به همه بگم كه اين مال منه فداي اون بالشي كه گاهي بهش تكيه بدي فداي اون چيزي كه تو مي خواي يه روز هديه بدي فداي اون باروني كه پاييز مي ريزه رو سرت فداي چتر روز باروني توي سفرت فداي پيچ و تاباي اون موهاي مجعدت فداي ( نه نمي خوامت ) فداي اون دست ردتفداي عطر خنده هات فداي طعم موندنت فداي دوس نداشتنات حتي فداي روندنت فداي اون آتيشي كه دائم به قلبم مي زني فداي انتخاب تو اي موندگار رفتني فداي تو كه هيچ روزي هيچكي نمي شينه به جات فداي هر چي تو داري مخصوصا اون رنگ چشات فداي اون خوبيايي كه داري و نمي دونم فداي شعرت كه مي خوام بگم ولي نمي تونم فداي اون قول دادنات حتي اگه عمل نشه يعني كسي هس كه توي رنگ چش تو حل نشه؟ فداي اخم ابروات ابروهاي بي حوصلت فداي هر چي تو بگي حتي شكايت و گلت فداي اون غروري كه داري تو وقتش برسه فداي اون راه كه ازش رد مي شدي تا مدرسه فداي كوچه هايي كه مي گذري از كنار شون فداي عكسات كه دارم هميشه يادگارشون دنيا بهونس عزيزم فداي اسمت و خودت منو ببخش اگه نشد نشد بيام اونجا پيشت |
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 شهریور1385ساعت 9:41 قبل از ظهر توسط شیدا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
شیدا متولد مهر ماه 1365 از جهرم فوق دیپلم کامپیوتر.....
دلی دارم که آواره ترین دل دنیاست. "برگ سبزی ست تحفه’ درویش چه کند بینوا همین دارد" |
|
RSS
|